تبلیغات
رازهای موفقیت - داستان کوتاه
 
نا امیدی یعنی دوست نداشتن خود

داستان کوتاه

نوشته شده توسط :جواد عظیمی
پنجشنبه 6 خرداد 1389-07:04 ق.ظ

داستان كوتاه


ِآدم بی وجود
بیل گیتس مدیرشرکت مایکروسافت برای نظافت دفترمخصوصش نیاز به یک نظافتچی وارد و خبره داشت . به همین خاطر در روزنامه آگهی کرد . فردای آنروز مرد فقیری برای استخدام نزد بیل گیتس آمد و اظهار داشت که حاضراست دفترکار اورا به بهترین شکل هرروز نظافت کند.
بیل گیتس از او خواست برای نشان دادن نمونه کارش درظرف سی دقیقه دفترکارش را آنطور که میگوید نظافت و مرتب کند .
مرد فقیر دست بکار شد ودر مدت کمتر از سی دقیقه دفتر کار بیل گیتس را حسابی نظافت و مرتب کرد . بیل گیتس خیلی ازکار آن مرد لذت برد بطوریکه قول استخدام به اوداد وبرای انجام مراحل استخدام فرمی را به اوداد تا مشخصاتش را بنویسد .
مرد با کمال شادمانی وخوشحالی از اینکه بالاخره کاری پیدا کرده ومیتواند زندگی خانواده اش را سروسامانی بدهد فرم را پر کرده به بیل گیتس برگرداند .
بیل گیتس نگاهی به فرم انداخت وگفت :
-
بسیار خوب برای شروع کار ما شمارا خبر خواهیم کرد . فقط زیر این فرم آدرس ایمیلت را هم بنویس تا بوسیله آن روز آغاز کار را به شما اطلاع دهیم .
مرد در جواب گفت :
-
ایمیل ؟ من ایمیل ندارم .
بیل گیتس چشمانش را از فرط تعجب گرد کرد و گفت :
-
چی ؟ شما ایمیل نداری ؟ کسی که ایمیل نداره یعنی وجود خارجی نداره . ومن هرگز کسی رو که وجود خارجی نداشته باشه استخدام نمیکنم .
مرد مایوسانه از دفتر بیل گیتس بیرون آمد . او فقط ده دلار در ته جیبش پول داشت . رویش نمیشد دست خالی به منزل برود . فکری کرد و آن ده دلار را گوجه فرنگی خرید وشروع کرد به فروش گوجه فرنگی .
تا قبل از ظهر ده دلارش به پانزده دلار تبد یل شد . از این کار خوشش آمد مجددا گوجه فرنگی خرید و فروخت / تاشب چندین بار این عمل را انجام داد . سرمایه اش به سی وپنج دلار رسید شاد و سرحال به خانه رفت و از فردای آنروزبه خرید و فروش گوجه فرنگی پرداخت .
دیری نپایید که یک وانت وپس از مدتی یک کامیون خرید وکم کم تبدیل شد به یک عمده فروش .
شرکتی زد و چندین کامیون دیگر نیز خرید .
بعد از چند سال یکی از موفق ترین بازرگانان گوجه فرنگی شد . برای خودش اسم ورسمی پیدا کرد .
بطوریکه آوازه ثروت وشهرتش بگوش بیل گیتس رسید به همین خاطر روزی اورا به دفتر کارش دعوت کرد تا راز موفقیت اورا کشف کند .
مرد نزد بیل گیتس آمد . بیل گیتس که او را نمیشناخت از دیدنش بسیار مفتخر شد وبه او گفت : - من خیلی مایلم که با شما مراوده داشته باشم چون شما آدم بسیار موفقی هستی . آیا ممکنه آدرس ایمیلتون رو به من بدید ؟
مرد دوباره گفت :
-
ایمیل ؟ من ایمیل ندارم .
بیل گیتس با حیرت گفت :
-
چی ؟ شما ایمیل ندارید ؟ آیا شما میدونید اگر ایمیل داشتید به کجاها میرسیدید والان چکاره میشد ید ؟
مرد با خونسردی جواب داد :
-
آره میدونم . اگر ایمیل داشتم الان پیشخدمت دفتر بیل گیتس بودم .

 





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox